تبليغاتX
وبلاگی برای دوستداران نی علوی

وبلاگی برای دوستداران نی علوی

نی و نی

نی و نی

با درود

سخن از نی است چیست نی ، که گوش جان به آن بسپاریم  کیست این حکایت گر هجران ؟ مثنوی معنوی با این بیت آغاز می یابد بشنو این نی چون شکایت می کند

از جدایی ها حکایت میکند ( مولوی )

و به راستی این نی چیست  می دانیم که نی علاوه بر آن که سازی است تو خالی ، نفی نیز هست مولانا چه می جوید از این نی ؟ این بیت از شور انگیزترین ابیات ادیبات فارسی است و مطلعی خوش بر خورشید عالم سوز مثنوی درباره ی حافظ  که آغازین بیت دیوان او به مانند یک تم کل دیوان را در بر می گیرد حال این سخن را درباره ی این بیت از مولانا جلاالدین عنوان می کنم  محتوای این بیت در تمام مثنوی غالب است  این را به وضوح می توان دید ، مولوی خود را جدا میبیند و مینالد و نه او می نالد که نی زن می نوازد ، می نالد از روزگاری که با یار بود ، و این ناله هاست که هر دم او را می کشاند تا اصل خویش ، نی خالیست ، هیچ از خود ندارد ، مگر کالبدی بی جان که در انتظار نوای اوست ، و او هیچ است بی نوای دوست این نی کسی نیست جز هر آنچه که از حقیقت می گوید و راه دوست را می پوید مولوی ، عطار ، بابا طاهر ، حافظ ، سعدی و همه و همه نیند برلبان او  و دیگر انسانها و دیگر هست ها که همه هستند به نوای او  گر او ننوازد ما هم نیستیم بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود ( مولوی )

مولوی راست می گوید : ما نیستیم و او هست کس نمی گوید مگر آوای او را  هر چه در این عالم شود در ید قدرت اوست  مگر می توان کاری کرد که او نخواهد  او چون شاه و ما همه چون وزیران ، گر هزار سر از هم بشکنیم ، آخر امر آن است که سلطان گوید  نه اینکه جبری باشد و اختیاری ، ما هم اوییم و کس را به خود نه جبر است و اختیار ، امر او ما را ، امر ما ما راست . جبر آن است که کسی دیگری را مجبور کند حال آنکه ما اینجا چند نیستیم  ما چو نی بر لب اوییم ، ز ما هیچ مپرس  و البته که مختار نیز نیستیم که اختیار آن است که از گزینه ها گزینش کنی  ما گزینه ای نداریم ، جز حضرت دوست که هر چه انتخاب کنیم اوست ، گر بیش جویی ز نی بریده ای اختیار جز خیر جویی نیست و مگر شما جز خیر ز یار می یابید  گر تصادفی هم در عالم می بینید از دو گانگی نیست که این جنگ زرگری است

بارها گفته ام و بار دگر می گویم

که من دلشده این ره نه به خود می پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند

آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم ( حافظ )

و اما چرا جدایی و فراق ؟ مگر در نیستان خوش نبودیم ؟ چرا بودیم اما ... او را آتش فراق نیز بر ما خوش است 

آتش عشق تو در جان خوش تر است

جان ز عشقت آتش افشان خوش تر است ( عطار )

ما را از بهر ناله آوردند . مگر ما از او جدا شده ایم  نه خیر او نزدیک است ،  و او بسیار نزدیک است ، لای گلهای حیاط ، یا بهتر بگویم همه گلهای حیات خود اویند ، اصلا هر چه موجود است اوست ، پرده را از بهر آن نهادند که دریده شود ، اصلا پرده را باید درید ، ولی ما خود نیز حجاب چهره ی جانانیم و پرده ی آخر ، ما از خود دوریم  ما خود را گم کرده ایم ، ما چه و که باشیم که از او جدا باشیم گر بوی گل از آن جدا می شود که ما از یار ، مگر نور را از خورشید گریزی هست که ما را از حقیقت  مگر تن را از خاک جدایی هست که جان را از جانان  هرگز  هستی در گرو بودن با اوست او با ما هست اگر ما با او نیستیم خود سخن دیگری است  هر چند که ما نیز بی او به سر نتوانیم کرد

دوست نزدیک تر از من به من است

وین عجب تر که من از وی دورم ( سعدی )

و اما حدیث نی و عدم  و شگفتا که گویند مولانا مطلع دفتر به نام ایزد ننهاده ، چه بسم الله باشد از این گویا تر ؟ هزاران بار نام او بردن نیرزد به یک بار نیستی  که تو باشی و من نباشم   بلی گفتن که آری تو هستی و ما به اقرار هستی تو هستیم  بی قراری ما زقرار توست که آیا تو را دو عالم و یا من ؟ و تو گفتن ، که ما در دو جهان غیر تو ای دوست نداریم که من نباشم و تو باشی  نه اینکه ما نباشیم ، باشیم و با او باشیم  نه اینکه ما نیستیم ، هستیم و با او هستیم  از این پیشتر برویم ما جز او نیستیم از چنان عدمی به چنین بی نهایت رسیدنی عجب باشد  سخن مولوی این است ، نیست شو تا هست گردی عاقبت ، تا من منم و تو تویی ، ما را راه سوی نیستان به جایی نیست ، آن گاه که نیست شدی هستت کنند ، چون به گریه در آیی خنده ات بخشند ، چه زیباست که نه مالت را و نه حالت را ، که جانت را بدهی و هرآنچه را که فرا گرفته ای ، و مرادت را و مریدت را قماری است ، هستی خود را درباختن و نترسیدن و هزار بار دیگر هوس کردن

زپیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم

چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد ( مولوی )

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

و نماندش هیچ الا هوس قمار دیگر ( مولوی )

و اما سخن از نی گفتن فقط دریغا گفتن است ! بر آن جدایی و شرح بازگشت !

این دریغا ها خیال دیدن است

از وجود نقد خود ببریدن است ( مولوی )

.............................................................................

به نقل از وبلاگ استاد علوی عزیزhttp://www.neyestan-ghasemalavi.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 18:42  توسط بابک  |